دخترم گفت بابا دوست ندارم

توجه: این یک داستان واقعی است و توسط یکی از مخاطبین گرامی نوین آموزش ارسال شده است.


۵ سالی بود که ازدواج کرده بودم و خدا رو شکر از زندگیم هم راضی هستم. کارمند یک کارخونه لاستیک سازی در استان البرز هستم و درآمد معمولی ای داشتم. همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه از اوایل سال ۹۷ هزینه ها زیاد شد و حقوق من هر ماه کمتر توان پرداخت هزینه های زندگی رو داشت. با این حال مدیریت همسرم باعث شده بود که فشار زیادی به ما نیاد.

تا اینکه نزدیک تولد دخترم شد. پارسال از ما خواسته بود براش دوچرخه بخریم ولی چون هنوز به سن مناسب نرسیده بود بهش قول دادیم سال دیگه براش بخریم. با همسرم از کنار دوچرخه فروشی محل رد می شدیم که چشمم به دوچرخه ای که پارسال قول خریدش رو داده بودم افتاد. باورم نمی شد از پارسال تا به امسال قیمت اش دو برابر شده بود و تقریبا باید دو سوم حقوقم رو میدادم تا بتونم بخرمش.

تمامی پس اندازی هم که داشتیم رو برای گرفتن وام در بانک گذاشته بودیم و نمی تونستیم تا مدتی ازش خرج کنیم. وضعیت تولید کارخونه هم جوری شده بود که چند ماه بود اجازه اضافه کاری را به کسی نمی دادند.

به هر حال دوچرخه رو برای دخترم می خریدم ولی دوست داشتم این هدیه رو روز تولدش براش بگیرم که بیشتر خوشحال بشه. فردای روزی که سر کار رفتم راننده شرکت رو سر میز ناهار دیدم. حرف افتاد که روز جمعه عروسی فامیلشونه ولی از یک طرف همون روز هم بار داره به سمت تهران و باید تو جاده باشه. دنبال کسی بود که جاش رو پر کنه. حتی حاضر بود تمام درآمد اون روز رو بده ولی فقط یکی جاش وایسه. به هر کی هم رو زده بود کسی حاضر نبود جاش رو پر کنه.

پرسیدم ازش هزینه بردن بار تا تهران چقدره؟ مبلغی که گفت عدد قابل توجه ای بود و می تونست مبلغ قابل توجه از خرید دوچرخه رو برام تامین کنه. گفتم بهش که من حاضرم جات بار رو تا تهران ببرم. واقعا خوشحال شده بود و پاشد بغلم کرد!

گفت فقط باید ۵ صبح حرکت کتی که به موقع برسی و هزینه حمل بار هم در مقصد همون لحظه پرداخت می کنند. اتفاقا داشتم به این فکر می کردم که اگر برم تهران از بازار گمرک می تونم همون دوچرخه رو با قیمتی کمتر بخرم چرا که اونجا معدن دوچرخه بود و تنوع بیشتری هم داشت.خبرم رو به خانومم دادم و اونم خوشحال شد.

همیشه پنجشنبه ها با رفقای کارخونه جمع می شدیم و سالن فوتبال می رفتیم. خانومم از عصری می گفت که امشب رو نرو چون فردا باید صبح زود بلند شی و کلی کار داری. گفتم نگران نباش زود بر می گردم. از طرفی هم می خواستم تولد دخترم رو زودتر بگیرم تا وقتی از تهران برگشتم با دوچرخه سورپرایزش کنم و بیشتر از این منتظرش نذارم.

با همسرم هماهنگ کردم و اونم موافق بود. قرار شد جمعه شب که برگشتم مراسم تولد رو بگیریم. سرتون رو درد نیارم تا ساعت ۱ صبح تو سالن فوتسال بودیم و با دوستان می گفتیم و می خندیدیم. تا برگشتم شد ۱ و نیم و تا یک دوشی بگیرم ساعت ۲ شده بود. کلا سه ساعت می تونستم بخوابم و ای کاش به حرف خانومم گوش داده بودم.

ساعت رو برای ۴ و نیم کوک کردم و به خواب رفتم. زمانی چشمم رو باز کردم که صدای ” چرا خوابی مگه نمی خواستی بری تهران ” همسرم از خواب بیدارم کرد. ساعت ۷ شده بود و من هنوز تو تخت خواب بودم. اینقدر خسته بودم که با صدای زنگ گوشی بیدار نشده بودم.

سرتون رو درد نیارم، نتونستم به موقع بار رو به مقصد برسونم چرا که انبار روز جمعه نیمه وقت باز بود و مجبور شدم تا شنبه صبح برای تحویل بار منتظر بمونم. همسرم ازم خیلی ناراحت بود و گوشی تلفنم رو جواب نمی داد. وقتی هم که زنگ زده بودم خبر موندم در تهران رو بدم دخترم داشت گریه می کرد، و پشت تلفن شنیدم که گفت: بابا دوست ندارم!

انگار آب سردی روم ریخته باشن. می دونستم دخترم بخاطر دنیای بچگیش این حرف رو زده ولی هیچ وقت دوس نداشتم از دور دونه بابا این حرفو بشنوم. اون شبی که باید در ماشین و کنار خیابون تا صبح می موندم، خیلی با خودم فکر کردم که همیشه تو زندگیم کارایی رو تو اولویت بالاتر قرار دادم که در واقع اولویت بالایی نداشتن.

اگر یک هفته به فوتبال نمی رفتم اتفاق خاصی نمی افتاد ولی عوضش الان دخترم و خانومم از دستم ناراحت شدن. اون روز گذشت و من بالاخره دوچرخه رو خریدم و از دل دختر و خانومم در اوردم. ولی این اتفاق برای من همیشه درس عبرت شد تا اولویت های درست زندگیمو پیدا کنم.

بعدها به واسطه یکی از اقوام با سایت نوین آموزش آشنا شدم و محصول چگونه بر تنبلی خود غلبه کنیم؟ را استفاده کردم و متوجه شدم که اساسا من آدم تنبلی نیستم! بلکه مبتلا به اهمال کاری هستم!

در پایان باید تشکر کنم از سایت خوبتون و امیدوارم این خاطره من بتونه به سایر پدران و مادران هم کمکی کنه. فقط لطفا نامم رو منتشر نکنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *